أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

332

تجارب الأمم ( فارسى )

دستار خالد را از سرش برداشت و از هم بگشود . هر چه مىگفت ، خالد گوش مىكرد و به جاى مىآورد . كلاه از سرش فرو نهاد . وى را بر پاى بايستانيد و با دستارش ببست و از وى پرسيد : - « چه مىگويى ؟ از دارايى خود پرداخته‌اى ، يا از دستاورد جنگ ؟ » خالد پاسخ داد : - « نه ، از دارايى خود داده‌ام . » پس ، آزادش كرد و كلاه را دوباره بر سرش نهاد و به دست خود دستار بر سرش ببست و گفت : - « از سران خود بشنويم و از ايشان فرمان بريم . بزرگ‌شان مىداريم و كارگزارشان باشيم . » خالد در شگفت ماند . ندانست كه از كار بر كنار شده است ، يا نه . بو عبيده نيز بيش از پيش بزرگ و گرامىاش مىداشت . [ 228 ] ليك از كار آگاه‌اش نمىكرد . سپس چون زمانى دراز بگذشت و عمر ديد كه خالد هنوز باز نگشته است ، كار را دريافت و به وى نوشت كه به مدينه باز آيد . خالد پيش بو عبيده رفت و به وى گفت : - « خدايت بيامرزاد . از اين كار چه مىخواسته‌اى ؟ تو از من چيزى را پنهان داشته‌اى كه دوست مىداشتم ، پيش از اين ، از آن آگاه مىبودم . » بو عبيد گفت : به خدا نمىخواسته‌ام كه به هراس افتى . چاره‌اى نداشتم . مىدانستم كه از آن پريشان و در هراس شوى . » پس ، خالد به قنّسرين بازگشت و با مردم قنّسرين سخن راند و ايشان را بدرود گفت . سپس بار بر بست و راهى مدينه شد . چون به مدينه رسيد ، پيش عمر رفت و زبان به گلايه گشود . به عمر گفت : - « پيش مسلمانان از تو گله كرده‌ام . اى عمر ، به خدا ، دربارهء من نكو رفتار نكرده‌اى . » عمر گفت : - « اين همه دارايى را از كجا آورده‌اى ؟ » خالد گفت : - « از دستاورد جنگ ، از بهره‌اى كه از تاراج جنگ به من رسيده است . »